خلسه
چه دلم تنگ شده است برای بی نیازی و روشنائی تنهائیهای آرامم و چه دور است. کاش بودی. آن تاریکی تنهائی و تقلا برای " به هر قیمتی" ، " با کسی" بودن ام هم یادم می آید. هر کسی. به ازای لحظه ای رضایت و لحظه بعدترش پشیمانی کشنده ام. به پاک شدن اش از خاطرم می ارزد، به فرض که همه اش هم اینطور نبود. نمیشود...
*
چه تعصبی پشت هر کلمه نوشته این بار است. از پس هر کدامشان بر می آیم. از تک تک کلماتم دفاع میکنم. حرفهاست پشت هر کدام. کاش بودی و میشنیدی.
*
بیدار شدم. این منم؟ هنوز همان؟
به همین نون و ماستی!
یه چیزیم هست اما حتی حوصله ندارم که فکر کنم چمه. حوصله مطلب سنگین و نوشتار ادبی هم ندارم. متاسفم خواننده احتمالی اما بذار بار ادبیش صفر باشه (حالا نه اینکه اون یکیا خیلی بار داشت....؟؟!!!!). بدون زحمت فقط دلم میخواد بنویسم. از چی هنوزم نمیدونم. مثل خیلی دیگه از اوقات زندگی که نمیدونم کجامو چی میخوام. یا خیلی وقتا حتی اگه میدونم چمه سعی نمیکنم یه جوری بالاخره درستش کنم و بدتر مال وقتیه که میدونی خودت داری خرابش میکنی و بازم میکنی. مهم نیست. یادمه میخواستم از چندمین سال غیبت آهنگ مخصوص تحویل سال تو شبکه های تلویزیون ایران بنویسم و اینکه اینبارم باز گول خوردیم و گفتیم: " نه بابا! مگه میشه نباشه!!" و بعدم دیدیم که بازم نبود و بازم حرص خوردیم و رفتیم اونور. آها، حرف از وبلاگنویسای دستگیر شده و زندانی هم بود چند وقت پیش. کلی هم دلم واسه اونا و خودمون سوخت. اما الان میگم اصلا به من چه. یکی رو مخوام خودمو درست کنه. یکی دلش واسه من بسوزه بابا. اگه بدونید بعضی وقتا چقدر همه چیز بده!!
***
...بیشتر بنویسم بیشتر لو میرم. یادت رفته اونوقت که زیادی حرف میزنی و هی بروز میدی خودتو و گاهی هم ادعا میکنی که والا من پشت سر و جلوی روتون هم همینم و تازه از این خصوصیتت هم کلی مفتخری، دست برچسب گذارای محترم رو چقدررررر باز میذاری؟!
***
نکته ا : الان بهترم. خطر رفع شد.
نکته ٢: کاش میشد تز رو هم به قول "ایشون* " به همین نون و ماستیا نوشت.
*:برای جلوگیری از وارد شدن اتهام plagiarism از گوینده عبارت مذکور هم به نحو مقتضی اسم برده شد.
از این که زنند به خود میبالند!!
فیلم دعوت را دیدیم. بالاخره . چقدر با بقیه فیلمهای حاتمی کیا فرق داشت. انگار فقط فیلمی ساخته بود که صرفا یک فیلم ساخته باشد. از همان داستان اول و بازیگر اولش حرصم گرفت. خیلی چیزهای دیگر که گفتنشان مستلزم این است که بیننده و تماشگر حرفه ای باشم تا از حرفهایم بتوانم خوب دفاع کنم، که نیستم. کلا خوب نبود. اما موضوعش. وقتی از سینما بیرون آمدیم دلم میخواست بلافاصله فیلم Grudge 2 را ببینیم که یادم برود موضوع آزار دهنده فیلم را (هر چند توی همان دو دقیقه تبلیغ فیلم احساس کردم از شدت ترس دائم باید جلوی چشمم را بگیرم که فقط بشنوم، آنهم ناچارا!). احساس میکردم باز از همه دور و برم بیزارم. این حسی است که الان خیلی از فیلمها و کتابهای ایرانی برانگیخته اش میکنند. عمد یا غیر عمد، نمیدانم، اما همه سیاهند. انگار چیزی غیر از سیاهی نیست برای نمایش. بعضی وقتها هم فکر میکنی قصد این است که چشمت را به روی حقائقی که هستند و تو هم میدانی هستند و نمیخواهی ببینیشان به زور باز کنند. یادم می آید چند وقتی بعد از تماشای فیلم نه چندان عمیق اما سوزناک "م مثل مادر"، ملاقلی پور را تصادفا جائی دیدیمش و گفتیم: "آقا، این فیلمتان پدر بیننده را در آورد که...! " ، خندید (انگار خوشش آمد) و گفت: " پدر شما را قبلا در آورده اند!!" و بقیه هم ریسه رفتند. بماند.
این فیلم هم تاریک بود. سیاه نه، تاریک. داستان اصلی فیلم، نمایش دغدغه چند زن است برای دعوت کردن یا نکردن از موجودی تازه درون خودش. اما دو داستان آخر متفاوت است. نقش مرد در بخشهای قبل منفی نبود. اما ابن بار وجهه "مرد ایرانی" کاملا بیزار کننده است: "بد اومدنی!!". زنی که بنا به دلایل "منطقی" شوهرش به او خیانت میکند. دیگری زنی که صیغه مردیست که سالهاست زن و بچه دارد و آنها از همه جا بیخبرند. زنانی که یا خودشان بی دست و پا هستند یا دست و پایشان را مردم اطرافشان (اگر نگوئیم "فقط" مردهای اطرافشان) بسته اند. هیچ جا حرفی از عدم برابری حقوق زن و مرد بخاطر قوانین نادرست جمهوری اسلامی نبود. همه حرف از واقعیات نهفته جامعه ای بود (که خیلی هم ارتباط به قوانین نداشت) که در آن زندگی میکنیم و این واقعیات نسل به نسل با ما می آیند: برابری وجود ندارد! مردها از پدران و برادران بزرگتر و بقیه الگوهای "مردانگی"شان، خود آگاه و ناخودآگاه، به زور یا با رغبت می آموزند و به ارث میبرند و زنان هم متاثر از آنچه بر آنان تحمیل شده و همچنان میشود، نمیدانند جور دیگری هم میشود زندگی کنند. یا زورشان به کسی نمیرسد که بفهمانند آن چه را که میبینند و میفهمند. آنها به حضور مردشان محتاجند. بین این مردم سخت است بی مرد بودن.
همین القائات ثانویه فیلم بهانه ای بود برای نوشتن. فکرم را مشغول کرده است. عصبانی ام میکند. دیشب بدتر بود. دلم میخواهد ریشه یابی کنم. یا کاری. اما موضوع یک نفر و دو نفر نیست. بحث عقیده هاست. صحبت از باورها و دیدگاههاست. بحث قوانین نانوشته ایست که فرد به فرد و بی آنکه بدانیم با ما میآیند. یک بار پارسال سر کلاس همکلاسی ام گفت: " اینجا (سوئد) قانون اینجا اول طرفدار کودکان است، دوم زن، سوم سگ و آخر سر هم مرد!! ". آنجا انگار زن از زن بودنش مفتخر است. به خود میبالد. میداند پشتش محکم است و میداند در عوض شکایتش به خودش تهمت نامربوط نخواهند زد....
همچنان قلدرمابانه به جنگ مسائل کوچکی میروم که احساس میکنم ممکن است گوشه ای از روحیه زنانه ام را هرچند ناچیز آزار بدهد. اما مسائل بزگتری هم هست. بیرون خانه من. هر روز شاید بارها تکرار میشود. دلم میخواست کاری کنم.
بدون آبشش
خوب بودم. حتی خواستم از اینکه خوبم بنویسم. خواستم بنویسم که چه آخر هفته با طراوت و آرامی داشتم بعد مدتها. اما انگار زور این یکی بیشتر بود. باز شد از موقعهائی که دلم میخواهد موبایل را خاموش کنم و تلفن از پریز بکشم و چراغ خاموش کنم که کسی با من کاری نداشته باشد. مثل یک جور گم شدن یا محو شدن مجازی. البته شاید همه در اعتراض ناخودآگاه به این بود که امروز خیلی کسی کاری به کارم نداشت. اینsocial butterfly بودن من درد سریست. اما هیچ کدام را عملی نمیکنم. قول دادم که نکنم. باید " پاش وایستم ". مثل یک آدم بزرگ منطقی باشم. هرچند بدتر شدم وقتی دیدم خیلی از وبلاگهای مورد علاقه ام فیلتر شده اند (تازگی؟ نمیدانم) و سرعت اینترنت به اصطلاح هوشمند من سیر قهقرائی دارد و ساده ترین صفحه ها هم سرکشی میکنند. بحران من ( برای الان اسمش را میگذارم بحران) بالا میگیرد وقتی یادم مبفتد به استاد راهنمایم قول داده ام تا فردا اصلاحات را انجام دهم و اینچنین و همچنان با "اینترنت بسیار هوشمندم" سر و کله میزنم. منطقه جماران و اهالیش از اینترنت پرسرعت محرومند: خوب میخواستید زودتر اقدام کنید!!
قرار است منطقی عمل کنم. مثل زنی که مسوولیت خودش را در زندگی دریافته، از هدفهای والای زندگی ام حمایت کنم تا رشد کنند و روزی بالغ شوند . این که شد یک جور اسیری. کجایش منطقی است. مگر چقدر هدفهایم را خودم برای خودم ساخته ام ؟ چقدر در تولد و ایجادشان نقش داشتم؟ چندتایشان را با اراده خودم انتخابشان کردم؟ از هر کدام چقدرش مال من اشت؟
شنیده ام که نوشتن آرام میکند. نمیکند اما. نکرد. بدترم. چه از هر دری سخنی شد پست این بار. کلافه ام. کاش میشد غیب شوم. یا برای لحظه هائی نه چندان کوتاه بروم زیر آب که نه ببینم نه بشنوم. نه دیده شوم و نه شنیده. حیف آبشش ندارم! من کلا حواسم بود چی بنویسم و چجور بنویسم و چقدر. فکر کنم منظور، نوشتن در دفترهای یادداشت جیبی با مداد و خودکار بوده. نه نوشتن در صفحات مجازی.
به حال همه آنهائی که از من راحتتر زندگی میکنند غبطه میخورم. هم آنهائی که سنسور هاشان یا ضعیف است یا خاموش. یا آنهائی که حداقل کلید خاموش روشن اش دم دستشان است.
بی عنوان
چقدر دنبال اسم گشتن سخته. یهو زد به کله ام بلاگ بسازم. اونم درست وقتی که چند ساعت بیشتر نمونده که وقتم برای فرستادن یه قسمتی از تز تموم شه. فکر اینکه هی بنویسی واسه خودتو ٢ تا دوست و بازم خودت (yahoo 360) کلا خوشایند نیست. دوست داری تعامل کنی. احساس کنی دو جای دیگه دنیا هم ممکنه خونده بشی. محافظه کار نیستم. پس راحت مینویسم.
اما اسمش. انقدر هولهولکی بود این بلاگ ساختنم که هر چیز جالبی که به ذهنم اومد یکی قبلا انتخابش کرده بو و من (عجله داشتم، چراشم باشه بعد!) همینطوری فکر کردم چه قدر از رنگهای قرمز و اینا خوشم میاد. شد اسمش. یه پستم داشتم تو 360 که خوشم میومد ازش گذاشتمش این تو . مثل خونه ای که توش خرت و پرت میریزی پر شه. خیلی راحت صاحب بلاگ شدم. چرا تو سوئد و تو اون تنهائیا و تاریکیا یادم نبود؟
بلاگ من هم اسفندی شد. همرنگ من.
دیگر حس دلتنگی ندارم
هر جرعه این شراب صورتی (که تازه کشفش کردم، قبلا فکر می کردم فقط دو جور شراب هست و بس: قرمز-سفید) مرا میکشاند به سوی دوباره نوشتن: به سوی یک جور خود-تشریحی، مدتها بعد از آخرین پست که تماما متعلق به من بوده. باز سکوتی که اینجا دوره ام کرده است. ... ولی نه! طبق سنتی - که نمیدانم شروعش کی بوده - اینجا ( محوطه مسکونی- دانشجوئی شهر اوپسالا) رأس ساعت 10 شب دانشجوها از پنجره هایشان به بیرون فریاد میزنند، برای اعلام حضوری پر هیاهو در شبهای سکوت و سرمای اینجا.
********
بزودی این مردمان هیجان زده را که حالا دست و پا میزنند برای تهیه مقدمات کریسمس امسال ترک خواهم کرد. شادند. هر چند الان، این روزها هم سرد و خاکستری است و تنها فعالیت تفریحیشان به غذا خوردن بیرون از خانه ( لااقل من در این حد حدس میزنم) ختم خواهد شد و خرید و خرید...(سوئدیها خیلی میخرند، خیلی!). بزودی سال نو خواهد آمد. آنها جشن خواهند گرفت. به هر نحو ممکن. دوست دارم این حس قدردانیشان رابرای ورود سال نو. انگار حتی برای ورود سال جدید هم احترام قائلند. آنها انتظار" خوب" دارند از سال نو، پس باید خوشامدگوئی به بهترین شکل اتفاق بیفتد.
گاهی حقیقتا این مردم و فرهنگشان را ستایش میکنم. و تاسف میخورم.... به آنچه که بر سرمان آمده . مردم من آنچه راجع به خوشحالی است را از یاد میبرند. ناخودآگاه مجبور شده اند. چاره ای نیست...
جرعه ای دیگر. گلایه و تقدیر. اسباب و اثاثیه زیادی که باید بلائی سرشان بیاید تا اتاق خالی شود. اشتیاق بازگشت. پایان نامه. حضور کسی که اینجاست برای من. باز میتوانم بنویسم.... این شراب "ناب" صورتی...!ا
به پرشین بلاگ خوش آمدید
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com

